مير تقي الدين كاشاني
117
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
چون تو شفيعى چه غم از گنه عالمى * هركه گناهى كند ، گو بكن و گو بيا * * * اى با رخ تو تهمت خوبى بر آفتاب * پيش رخت ز ذرّه بسى كمتر آفتاب ز آن روى پرده سوز مكش پرده تا شود * از شعلهء جمال تو خاكستر آفتاب چون دل ميان جان كشمت با چنان جمال * بيرون كند ز هر بنِ مويم سر آفتاب هر شب كه گل به ياد رخت خون گريسته * افكنده صبح جامهء خونين بر آفتاب غير از نهال قد تو در باغ روزگار * نخلى نديدهايم كه آرد بر آفتاب ز آن زرد روى مانده به عالم كه كرده است * پيش لب تو تربيت شكر آفتاب زلفت زياده گشته پريشان ز رخ ، ز شرم * صد چشمه آب خضر گشوده بر آفتاب عنبر در آفتاب گدازد وز انتقام * موى تو خوش گداخته در عنبر آفتاب گاهى كه صورت تو نگارد به جاى موى * سر بر « 1 » زند ز خامهء صورتگر آفتاب حسن تو هم ز روى تو افزوده قدر خويش * شد كشتى جمال تو را لنگر آفتاب حكم رخ تو بر سر و چشم و دلم رواست * پيوسته حكم كرده به خشك و تر آفتاب گويا بر آستان كسى سودهاى جبين * كش مىدمد چو سبزه ز خاك در آفتاب يعنى محمد عربى شمع انبيا * كز ياد بزم او بكشد ساغر آفتاب گر خويش را يكى ز غلامانش نشمرد * ياغى شوند لشكر انجم بر آفتاب اى در محيط حشمت تو يك صدف فلك * وى در دكان حسن تو يك گوهر آفتاب در گردنش خطوط شعاعى رسن شود * پيچد اگر ز حكم تو روزى سر آفتاب پروانهسان ز شوق تو اى شمع انجمن * بيرون كند ز خط شعاعى پر ، آفتاب پيشت ز انبيا ننمايد دگر كسى * آرى چراغ ، تيره نمايد در آفتاب عريان عشق تو نكند در بر آسمان * مجنون داغ تو ننهد بر سر آفتاب گرنه طبيب رأى تو بودى معالجش * پيوسته چون هلال شدى لاغر آفتاب تا ديدهايم ماه جمالت به جاى اشك * بيرون فكندهايم ز چشم تر آفتاب تاريك مانده ديدهء ما ، وين عجبتر است * كين خانه را گرفته ز بام و در آفتاب
--> ( 1 ) . اصل : نزند .